عزیزک 33 ماهه من
93-9-24
خدایا شکر به خاطر تموم نعمت هایی که به من دادی...بازم شکر به خاطر اون نعمت هایی که از من گرفتی و یقینا صلاحم در این بود...
احساس می کنم هر روز با پسرم دارم قد می کشم و بزرگ می شم..
با بچگی هاش که همراه میشم انگار خودمم بچه می شم و یادم میره که مامانشم.. مثل اینکه بچگی باورم میشه کنارش...
برای کارهاش گاهی عصبانی میشم و گاهی اونقدر دلخوش از شیرینی حرفاش و کاراش که بارها خدارو شکر می کنم به خاطر فرشته مهربونی که به من داده...
عطای نازم این روزها اونقدر بلبل زبون و شیرین ادا شدی که همش دوربین دستمه و اونقدر فیلم و عکس ازت می گیرم و نگاشون می کنم که بابایی گاهی حسودی می کنه که همه زندگیت شده عطا
مهربونی ات این روزها بیشتر شده و همش در حال ناز و بوس کردن عروسکاتی و یا میدیشون به من و میگی مامان اینو بغل کن..داره گریه می کنه.. چند روز پیش حرفمون شد و اول تو کمی گریه کردی و بعدش من که دیگه گاهی می مونم چی بهت بگم و میزنم زیر گریه... اومدی میگی گریه نکن ببینم... بیا بریم اتاقم ماشین بدم بازی کن..
حالا مثلا من باید به نظرت خوشحال می بودم..
اینجوری دیگه.....خلاصه که 1 تیکه جواهری عزیزم... من و بابایی عاشقتیم.

اینم 1 نمونه از شیطنت های ....
هر چی دسمال و سفره تو کشو بود ...
1 کارمونم شده عکس گرفتن از ببه های شما...
هوای امروزمون باز هم مه آلود بود...
دیگه حسابی سردت شد تا راضی شدی بیای تو...
اینم 1 هدیه کوچولو برای ماهگردت...




عزیزک 33 ماهه من 


